
چند قطعه شعر از : محمد صالح_علا
ای عشق!
مرا گُلی کن، صحرایی
تا نسیمی که از طرف
محبوبم می آید،
مرا به اهتزاز درآورد...!
...
کاش میتوانستم دردتان را دَوا کنم.
همین دردِ دور بودنها،
دیر دیدنها،
دیگر ندیدنها...
همین که جِسممان بهاران است و جانِمان پاییز...!
...
در رویایی ناتمام،
دستهای هم را گرفتهایم
و هر روز عمرمان را به اتفاق سپری میکنیم.
در خیالِ من به پای هم پیر میشویم...
...
محبوبم!
من برای دیدنِ شما
همهی درها را زده ام.
عاشقی خوب است.
زندگی حلالِ کسانی که عاشق اند ...
...
محبوب من!
چه سخت است قدم زدن
کنار کسی که دیگر نیست.
شما رفتهاید
و همه ی نگاه هایتان
اینجا جا مانده است.
در ایوان خانه ی ما
مهتاب چنان کوچک شده که
دیگر کسی در آن جا نمیشود.
هر روز به عکس های جوانی ام
و لبخند بی مقدمه ی شما نگاه می کنم.
محبوب من!
ببخشید که من پیر شده ام
و شما همچنان جوان و تازه اید.
شما می روید،
همهی پنجره ها برای شما دست تکان می دهند.
بوی گیسوی شما اینجا چه می کند؟
باز هم نسیمی راهش را گم کرده است!
شما رفتهاید و اشک هایم
دلتنگی را به روی من می آورند...
محبوب من!
من شما را از ترانه ها به دست آوردهام
شما را که نمیبینم، دو برابر می شوم!
دلتنگی به سرِ شانه هایم میرسد.
درد دوری نه در آب حل میشود
و نه در هوا.
هر حرفی را تنها یک بار میگویند.
بعضی چیزها را دوبار یا سه بار میگویند، مثلِ:
ای دادِ بیداد ... ای دادِ بیداد ... ای دادِ بیداد ...!
...
محبوب من
یاد شما نباشد
زندگی به چه درد من میخورد؟
(کتاب: حیف! حوصلهام پیر شده)